فقط خدا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 32
دیروز : 1
افراد آنلاین : 1
همه : 192
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو كشيد روي دكمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي كوچيك كافي شاپ رو پر كرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي كه خودش خلق مي كرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ كس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي كه مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي كه جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي كردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سكوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناك مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز كرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي كرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد كه درست روبروش كنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد كشيده .
چشماي دختر عجيب تكونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و كشيد روي دكمه هاي پيانو.
احساس كرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري كه روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي كرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب كرد و شروع كرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي كرد .
سعي كرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو كه ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي كرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو كه باز كرد دختر نبود .
يه لحظه مكث كرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه كرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو كه ياد داشت كشيد روي دكمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي كرد همه چيزو فراموش كنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي كه داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي كرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي كرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي كشيده شو روي پيانو بكشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي كرد و با تموم احساسش فضاي كافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي كرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي كرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي كرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دكمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود كه اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم كه دختر با همون پسراومد ... احساس كرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوك انگشتاش پر مي كشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشكش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشك مي ريخت .
سعي كرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشكاي دخترو از صورتش پاك كنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي كه مي زد خلاصه مي كرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشك هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فكرش و ذكرش تو چشماي دختري كه نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي كه نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود كه عاشق بشه ...
عاشق كسي كه نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي كرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يك ماه ازش بي خبر بود .
يك ماه كه براش يك سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت كشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي كه داشت بازم با چشماي بسته و نمناكش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شكست و تموم سعيشو مي كرد كه خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو كجايي آخه .
دوباره نشست و سعي كرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع كنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع كرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشك و خالي هم بهش نكرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يك حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حركت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سكوت توجه همه رو به اون جلب كرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس كرد .
سعي كرد دوباره تمركز كنه و دوباره انگشتاشو به حركت انداخت .
سرشو كه آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي كرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امكان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف كرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق كشيد و شاد ترين آهنگي رو كه ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچكس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشك هاي گرم اونو كه از زير پلك هاش دونه دونه مي چكيد ببينه
پلك هايي كه با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يك نفر كه هيچكس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شكسته شو توي سينه رها مي كرد .


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۴ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۶:۴۸:۲۷ ] [ mahmoodizahra ]

گاندي, خطاب به معشوقه اش نوشت:

خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ..
زياد نزديك به هم,
مي سوزيم,
و زياد دور از هم, يخ
مي زنيم .
تو ، نبايد آنكسي باشي كه من ميخواهم ، و من نبايد آنكسي باشم كه تو ميخواهي.
كسي كه تو از من مي خواهي بسازي,
يا كمبودهايت هستند يا آرزوهايت,

من بايد بهترين خودم باشم براي تو…
و تو بايد بهترين خودت باشي براي من …

خوبِ من ، هنرٍِِ عشق در پيوند تفاوت هاست و
معجزه اش, ناديده گرفتن كمبودها …

زندگي ست ديگر…

هميشه كه همه رنگ‌هايش جور نيست ،
همه سازهايش كوك نيست ،

بايد ياد گرفت با هر سازش رقصيد ،
حتي با ناكوك ترين ناكوكش،

اصلا رنگ و رقص و ساز و كوكش را فراموش كن،

حواست باشد به اين روزهايي كه ديگر برنمي گردد،

به فرصت هايي كه مثل باد مي آيند و مي روند و هميشگي نيستند ،
به اين سالها كه به سرعت برق گذشتند،

به جواني كه رفت،
ميانسالي كه مي رود،

حواست باشد به كوتاهي زندگي،
به
زمستاني كه رفت ،

بهاري كه دارد تمام مي شود, كم كم،
آرام آرام،

زندگي به همين آساني مي گذرد.

ابرهاي آسمان زندگي گاهي مي بارد, گاهي هم صاف است،

ميگذرد, هر جور كه باشي..


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۷:۳۶:۵۶ ] [ mahmoodizahra ]

دلم براي دخترانه هاي وجودم تنگ شده
براي شيطنت هاي بي وقفه،
بيخيالي هاي هر روزه،
ناز و كرشمه هاي من و آينه
خنده هاي بلند و بي دليل،
براي آن احساسات مهار نشدني،
حالا اما،
دخترك حساس و نازك نارنجي درونم چه بي هوا اين همه بزرگ شده!
چه قدي كشيده طاقتم!
ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقي ميزند!
چه شيشه اي بودم روزي،
حالا اما به سخت شدن هم رضا نميدهم!
به سنگ شدن مي انديشم،
اينگونه اطمينانش بيشتر است!
جاي بستني يخي هاي دوران كودكي ام را
قهوه هاي تلخ و پر سكوت امروز گرفته است!
اين روزها لحن حرفهايم اينقدر جدي است
كه خودم هم از خودم حساب ميبرم…
در اوج شادي هم قهقهه سر نمي دهم!
و تنها به لبخندي اكتفا مي كنم!
چه پيشوند عجيبي است كلمه خانم!!!
همين كه پيش اسمت مينشيند
تمامي سر خوشي و بي خياليت را از تو ميگيرد،
و به جايش وزنه وقار ومتانت را
روي شانه ات مي گذارد!
نه اينكه تمامي اينها بد باشد،نه!
فقط خدا كند وزنشان آنقدر سنگين نشود كه دخترك حساس و شيرين درونم
زير سنگيني آن بميرد!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۷:۲۲:۴۷ ] [ mahmoodizahra ]

ساده كه ميشوي

همه چيز خوب ميشه

خودت

غمت

مشكلت

غصه ات

هواي شهرت

آدمهاي اطرافت

حتي دشمنت

يك آدم ساده كه باشي

برايت فرقي نميكند كه تجمل چيست

كه قيمت تويوتا لندكروز چند است

فلان بنز آخرين مدل ، چند ايربگ دارد

مهم نيست

نياوران كجاست

شريعتي و پاسداران و فرشته و الهيه

كدام حوالي اند

رستوران چيني ها

گرانترين غذايش چيست

ساده كه باشي

هميشه در جيبت شكلات پيدا ميشود

هميشه لبخند بر لب داري

بر روي جدولهاي كنار خيابان راه ميروي

زير باران ، دهانت را باز ميكني و قطره قطره مينوشي

آدم برفي كه درست ميكني

شال گردنت را به او ميبخشي

ساده كه باشي

همين كه بداني بربري و لواش چند است

كفايت ميكند

نيازي به غذاي چيني نيست

آبگوشت هم خوب است 
ساده كه باشي

آدمهاي ساده را دوست داري كه

بوي ناب آدم ميدهند


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۷:۱۷:۱۹ ] [ mahmoodizahra ]

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺍﮔﻪ ﺑِﺸﮑﻨﻪ، ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼَﺴﺒﯽ نِميشه ﺩُﺭﺳﺘﺶ ﮐﺮﺩ، مثلِ.. "دل آدما"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺍﮔﻪ ﺑِﺮﯾﺰﻩ،ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﻧِﻤﯿﺸﻪ جَمعش ﮐﺮﺩ،

 ﻣﺜﻞِ... "آبرو"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺭﻭ ﺍﮔﻪ ﺑُﺨﻮﺭﯼ،ﺑﺎ ﻫﯿﭻ چيزي ﻧِﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑِﺮﯾﺰﯾﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ، مثلِ... "مال بچه يتيم"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺭﻭ ﺍﻭﻧﺠﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻗَﺪﺭﺷﻮ ﻧِﻤﯿﺪﻭﻧﯽ، 

مثلِ...."پدر و مادر"

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺭﻭ ﻧِﻤﯿﺸﻪ ﺗَﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍد، ﻣﺜﻞِ... "گذشته"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ پوﻟﯽ ﻧِﻤﯿﺸﻪ ﺧَﺮﯾﺪ، ﻣﺜﻞِ..."ﻣُﺤﺒﺖ"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ...

ﺭﻭ ﻧَﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩَﺳﺖ ﺩﺍﺩ، ﻣﺜﻞِ..."دوستِ ﻭﺍﻗِﻌﯽ"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺭﻭ ﻧِﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺗَﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ، 

ﻣﺜﻞِ..."ﺁﺩﻣﺎﯼِ ﭼﺎپلوﺱ ﻭ ﺩﺭﻭﻏﮕو"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﻫَﺰﯾﻨﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ، اﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﻣﯿﺪﻩ، 

ﻣﺜﻞِ..."ﺧَﻨﺪﯾﺪن"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺧﯿﻠﯽ ﮔِﺮﻭﻧﻪ، ﻣﺜﻞِ...."تاوان"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺧﯿﻠﯽ تَلخه، ﻣﺜﻞِ...."ﺣَﻘﯿﻘﺖ"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺧﯿﻠﯽ ﺳَﺨﺘﻪ، مثلِ...."ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺧﯿﻠﯽ ﺯِﺷﺘﻪ، ﻣﺜﻞ..ِ.."ﺧﯿﺎﻧﺖ"

 ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..

ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺍَﺭﺯﺷﻪ، ﻣﺜﻞِ...."ﻋِﺸﻖ"

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ.. 

ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﺜﻞِ...."ﺍِﺷﺘﺒاه"

يه چيزي..

هَميشه هَوامون رو داره، 

مثلِ...."خداااا"


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۷:۱۳:۱۸ ] [ mahmoodizahra ]

كمي عوض شدم ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم

به كسي تكيه نميكنم از كسي انتظار محبت ندارم خودم بوسه ميزنم بر دستانم

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم نگران خودم ميشوم

براي خودم هديه ميخرم با خودم ساعتها حرف ميزنم

در دنياي خودم كسي حق ورود ندارد جز خودم …

.

.

روزگار غريبيست آدمها يك روز دورت ميگردند روزي ديگر دورت ميزنند

يك روز ازت دل مي بَرند روزي ديگر دل را مي بُرند

يك روز تنهاييت را پر مي كنند وقتي خوب وابسته ات كردند

به جاي اينكه دركت كنند تركت مي كنند …

.

.

هرگز تمامت را براي كسي رو نكن بگذار كمي دست نيافتني باشي

آدمها تمامت كه كنند رهايت مي كنند …


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۴:۰۷:۳۱ ] [ mahmoodizahra ]

#↯يـِہ نـَفَرْ هـَسْ↯#????
⇦ڪـِهْ بــايَدْ بــاشـہْ تــا بــاشَمْ⇨
بـايَدْ قَلْبــِشْ بِزَنِـہ تــا قـَلْبـَمْ بـِزَنـِهْ????????
⇦بـايد ْنـَفـَسْ بِڪـِشـِهْ تــا نفـَسْ بـِڪـِشَمْ⇨
#↯يِـہْ نَـفـَرْ هـَسْ↯#????
ڪـِهْ بـودَنِشْ بـِمْ آرامـِشْ ميــدِهْ
#↯يـِهْ نـَفـَرْ هـَسْ↯#????
⇦ڪـِهْ بــا ڪُلّ دُنْيــا عَوَضِشْ نِميڪـُنَمْ⇨????
➣♡يه نفرڪـِهْ ڪـلي حـــَسودَمْ واسـَشْ♡➣
☜♡يـِك ڪلام خـَتْمِ ڪــَلامْ♡☞????????
❥يـِهْ نــــــَفـَــــــــ➣ـــــــــــرْ هَسْ ڪـِهْツ
❥نـَبــاشـِہْ مـَـــنَــــــــ➣ــــــــمْ نيســـْتَم….
 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۴:۰۶:۰۹ ] [ mahmoodizahra ]

گفت : دعا كني، مي آيد؛ 

 

گفتم : آنكه با دعايي بيايد به نفريني ميرود؛

 

خواستي بيايي،

 

با دعا نيا، با دل بيا ...!!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۵۸:۴۶ ] [ mahmoodizahra ]

مامان يعني تو احتياج داري به كسي كه هميشه كنارت باشد و تو رو حمايت كنه
مامان يعني پناه بردن به كسي از نگاههاي غريبه ها
مامان يعني تا صدا كني كسي كنارت حاضر باشه
مامان يعني كسي كه شب تا صبح بارها و بارها بيدار بشه و پتو رو بكشه روت
مامان يعني كسي كه تا گريه گرسنگي سر ميدي بلافاصله از راه ميرسه
مامان يعني كسي كه هميشه تو رو تميز نگه ميداره
مامان يعني كسي كه با تو كودك ميشه
مامان يعني كسي كه از ديدن تو بينهايت لذت ميبره
مامان يعني كسي كه با تو بيدار ميشه و با تو ميخوابه
مامان يعني كسي كه خسته س اما به تو لبخند ميزنه
مامان يعني همبازيت
مامان يعني تمام لحظه هاي دنياي كوچيكت
مامان يعني كودكيت
مامان يعني كسي كه عاشقته، همين!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۵۰:۴۶ ] [ mahmoodizahra ]

مُراقــب بــآش
به چه كسـي اِعتــمـــآد ميكني،
“شيـــــــطان” هَـــــم يه زَمــــــآنـي “فرشتـــــــــــه” بــود


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۴۱:۵۹ ] [ mahmoodizahra ]
[ ۱ ][ ۲ ]
.: Weblog Themes By blog9 :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
آرشيو مطالب
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
نظرسنجی
آيا از مطالب راضي بوديد؟
بلي
خير
تا حدي
زياد
     نتیجه
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب